درمباحث نقد ادبي ، نظريه اي را عنوان كردم با اين مضمون كه معمولا هنر مندان نوعي كمبود يا ناراحتي رواني و روحي دارند و البته انسان هاي هوشمندي هستند كه تهديد ها را تبديل به فرصت مي كنند و.... كه نيلوفر با همان آرامش دلپسند و متانت خاص خودش گفت : خلأ رواني ، واكنش هنرمندان هم مكانيسم تصاعدي است . نيلوفر دختري است متين و كم حرف ، با يك لهجه ملايم و قشنگ و چشم هايي كه با هوشمندي و آرامش نظاره ات مي كند . وقتي هم فرصت داشته باشد با فرهنگسرا همكاري مي كند ؛ دستي هم در هنر عكاسي دارد و.... هميشه به اين فكر مي كنم كه چرا آموزش و پرورش ناتوان از جذب اين بچه هايي است كه دنيايي از هنر ، نشاط ، ابتكار و خلاقيت و..... هستند . و حتي مثل نيلوفر مديراني توانمند محسوب مي شوند .
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 19:57  توسط شیما ازکیا
|
دوستي با عنوان غريبه ! ( با همين علامت تعجب ) گاه گاهي برايم پيام خصوصي مي گذارد . مي خواستم ازش تشكر كنم و بگم كه باهاش موافقم . دانش آموزهايي دارم ، كه بودن با آن ها را يك لطف الهي براي خودم به حساب مي آورم . در ضمن اين كه بچه ها از معلم ها فراري و .... هستند را خيلي قبول ندارم ، لااقل خودم معلم هايي داشتم كه بسيار صميمي بودند و الان هم بين همكارانم ، كساني را مي بينم كه با بچه ها خيلي خوب مي جوشند و رابطه برقرار مي كنند . كافي است كه دانش آموز را فرزند واقعي خودمان بدانيم ، حتي در تشر زدن و تنبيه ، اين خيلي كمك مي كنه كه زياد با بچه ها غريبگي نكنيم . ضمن اين كه معلم نبايد از خودش يك چهره كاملا پاك و شكست ناپذير ارائه كند ، در اين صورت نمي تواند يك الگو و سرمشق ملموس و دست يافتني براي بچه ها باشد .
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 22:13  توسط شیما ازکیا
|
هرآن كو ز دانش برد توشه اي جهانيست بنشسته در گوشه اي
24 آبان سالروز رحلت علامه طباطبايي ، عارف ، متفكر و مفسر بزرگ عالم اسلام و تشيع است . پس از سال ها كه اين وجود شريف و سراسر لطافت روحاني و معنوي از اين خاكدان رخت بربست , بالاخره سيما برنامه اي تدارك ديد تا هر جمعه با ديدن چهره ي دلفريب علامه و شنيدن صحبت فرزند ، شاگردان و ياران ايشان ، روحي تازه كنيم . از همه ي نماها دلنشين تر زماني است كه از ايشان مي پرسند : چرا شعر گفتيد ؟ و علامه با لبخندي مليح و چهره اي باز و روشن در حالي كه ته رنگ تبسم در چشم هاي زيبايش موج مي زند در پاسخ مي فرمايد : يك وقتي عاطفه غلبه مي كرد و شعر گفته ام .
همي گويم و گفته ام بارها
بود كيش من مهر دلدارها
پرستش به مستي است دركيش مهر
برونند زين جرگه هشيار ها
به شاديّ آسايش و خواب و خور
ندارند كاري دل افكار ها
به جز اشك چشم و به جز داغ دل
نباشد به دست گرفتار ها
كشيدند در كوي دلدادگان
ميان دل و كام ديوارها
چه فرهادها مرده در كوه ها
چه حلاج ها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر يار
مگر توده هايي و پندارها ...
بهاران كه شاباش ريزد سپهر
به دامان گلشن به رگبارها
كشد رخت ، سبزه به هامون و دشت
زند بارگه ، گل به گلزارها ...
به ياد خم ابروي گلرخان
بكش جام در بزم مي خوارها
گره را ، ز راز جهان بازكن
كه آسان كند باده دشوارها
جز افسون و افسانه نبود جهان
كه بستند چشم خشايارها
به اندوه آينده خود را مباز
كه آينده خوابيست چون پارها
فريب جهان را مخور زينهار
كه در پاي اين گل بود خارها
پياپي بكش جام و سرگرم باش
بهل ، گر بگيرند بيكارها
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 21:53  توسط شیما ازکیا
|
پس از ماه ها ، دو باره مي نويسم ، نه براي دل خودم بلكه براي دل ف . ن عزيزم كه مثل دختر خودم ، مثل همه دختر هاي عزيزم ، دوستش دارم و آرزوي خوشبختي و خوشحالي براش دارم .
براي همه دختر هاي مهربان و خوش اخلاقي كه با محبت هاي بي غل و غش خودشان مرا شرمنده تر مي كنند .
امروز رفتم و وبلاگ قشنگشو ديدم ، از خواندن شعرهاش هم خوشحال شدم هم غمگين . خوشحالم كه اين طور زيبا احساسات خودشو بيان كرده و غمگين از غمي كه در اين سروده ها موج مي زنه .
از خدا مي خوام كه بچه هاي ما با داشتن هدفي زيبا و روشن به آينده اي زيبا و روشن فكر كنند و اميدوار باشند و فعال .
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:14  توسط شیما ازکیا
|
با بچه های سوم ( چه سوم انسانی و چه سوم تجربي ) واقعا حال مي كنم ، يك كلاس صميمی و پر شور و آكنده از نگاه هاي جستجوگر و پر اميد . همه دانش آموزان را دوست دارم خصوصا بچه هاي اين دو كلاس را ، جای شما خالي وقتي بچه ها آثار خودشان را می خوانند يا در مورد يك فيلم جديد بحث و گفتگو می كنند .
يك رسم قشنگ بعضي از كلاس ها هم اين است كه قبل از ورود من به كلاس شعرهای جالبی را روي تخته می نويسند و انتظار دارند حتما به آن توجه كنم و در موردش با هم حرف بزنيم .
بعضی وقت ها هم كه فرصتي پيش می آيد برايشان خاطره و نقلی تعريف میكنم و به اين ترتيب بيشتر با هم همدلی میكنيم ، چون خاطره های من هميشه شيرين نيستند ، من از شكست ها و تجربه های تلخم با آن ها حرف زده ام و خوب میدانم كه دل های بزرگ آن ها خوب قضاوت میكند و مي بخشد .
يك روز در دقايق پايانی كلاس عاطفه از من خواست كه آن ها را دعا كنم و من با كمال ميل پذيرفتم و ديدم كه در چشم های همه ی ما ستارگانی از جنس مهر و دوستی می درخشد .
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 17:43  توسط شیما ازکیا
|